بارقه

روزنه ای به سوی نور

بارقه

روزنه ای به سوی نور

بایگانی
آخرین نظرات
۲۴تیر

 

 

 

۲۲تیر

 

 

 

۱۷تیر

 

 

۱۷تیر

 

 

 

۱۵تیر

 

فرد معتاد اطرافیانش رو آزار میده، فرقی هم نداره که به چی اعتیاد داشته باشه!!


 

۰۷تیر

 

به نام خدا

کلاس اول دبیرستان بودم. دانش آموز پرتلاش و پر جنب و جوشی بودم که به درس خواندن علاقه زیادی داشته و از مطالعه کردن به شدت لذت می بردم. با این همه تلاش اما هیچ وقت شاگرد اول کلاس نمی شدم. هم کلاسیِ زرنگ و باهوشی داشتم که کتابها را حلاجی می کرد و هرگز اجازه نمی داد که کسی بر او پیشی بگیرد. شاگرد ممتاز آن روز مدرسه مان، امروز مدیر موفق همان دبیرستان است.

سال اول دبیرستان، معمولا بسیاری از دانش آموزان با افت تحصیلی روبرو می شوند. شاید علتش، اضافه شدن درس های جدید باشد و یا شاید عوض شدن محیط آموزشی. من هم از این قاعده مستثنی نبودم. یکی از درس هایی که آن سال مرا کلافه می کرد، درس شیمی بود که اصلا نمی فهمیدمش به همین سبب نه از معلم شیمی خوشم می آمد نه از درس شیمی.

امتحانات پایانی مدرسه در راه بود. همه در تکاپوی نمره قبولی بودند، شاگرد ممتازها اما به دنبال نمره بیست. چون در درس ریاضی همیشه نمره های عالی می گرفتم، دو تا از دوستان صمیمی و دختر عمه عزیزم، خواهش کردند که قبل از امتحان، کتاب ریاضی را مباحثه کنیم. من هم اگرچه درس خواندن در تنهایی را بیشتر دوست داشتم ولی به ناچار پذیرفتم. دو روز برای امتحان ریاضی وقت داشتیم. همه به خانه ما آمدند. درس خواندمان از صبح تا شب و از شب تا صبح طول می کشید. فقط برای ناهار و شام استراحت می کردیم. روز دوم هم به همین شیوه سپری شد.

اذان صبحِ روز دوم بود که پدرم طبق معمول نمازش را خواند و نیم ساعت بعد، درب اتاقمان را زد و گفت: "بچه ها نمازتان را هم بخوانید."

۰۵تیر

 

 

۰۳تیر

 

برشی ناباورانه از یک کتاب


✍️گزارشی از ژاپن می‌دیدم که وحشت زاست. خوابگاه‌هایی عمومی در ژاپن وجود دارد که هر کدام چهار‌دیواری دو متر در یک متری است مثل کندوهای عسل. آدمهایی می‌آیند و می‌روند و در آن می خوابند و زندگی می‌کنند. هر کندویی یک تلویزیون ۱۴ اینچ دارد و یک رختخواب. فقط می‌توان در آن دراز کشید. هزاران نفر در چنین کندو‌هایی زندگی می‌کنند. مهندس، دکتر، متخصص یا دانشجویند. فقط شب را در آن می‌گذرانند که فردا دوباره به جنگل آهنی‌شان وارد شوند و نقش شان را در عالم ماشینیسم و سرمایه ایفا کنند.

منبع: ماجرای فکر ‌آوینی، دکتر یامین‌پور، ص ۹۱_۹۲


 

۳۱خرداد

 

 


📌تو مصداق اتم نوزدهِ نوری... 

 

۲۱خرداد

قسمت‌اول

شوق زیارت آقا علی بن موسی الرضا، طلبه جوان را بی مقدمه راهی مشهد می کند. دم دمای غروبِ روز دوشنبه بود که حال و هوایش امام رضایی می شود. بدون معطلی خودش را به جاده کمربندی کاشان و از آنجا به  قم می رساند. اولین بار نبود که بدون برنامه سفر می کرد ولی دلتنگی اش بی سابقه بود. پیمودن مسیر قم تا مشهد، آن هم با اتوبوس، برایش خسته کننده بود اما وقتی صحن چشم نواز جمهوری و گنبد طلایی آقا در خاطرش نقش می بست، کامش شیرین و خستگی سفر برایش قابل تحمل می شد.

ساعت ٨ صبح روز سه شنبه، اتوبوس قم_مشهد از دروازه شهر مشهد عبور می کند و با صدای صلوات مسافران، دلها به حرم گره می خورد. نیم ساعت بعد، مسافران یکی یکی پیاده می شوند. تاکسی های زردرنگ که در انتظار مسافران به صف شده بودند؛ یکی پس از دیگری پر می شدند و محل را ترک می کردند.

طلبه جوان که مقصدی جز حرم ندارد، آرام و بی صدا کوله پشتی خود را برمی دارد و پیاده به راه می افتد. او مشغول قدم زدن بود که تابلوی مسافرخانه ای، توجهش را جلب می کند. بی درنگ وارد می شود و قیمت رزروِ اتاقهای مسافرخانه را می پرسد.

مسئول پذیرش در پاسخ می گوید: هزینه اتاقهای یک تخته، 75 هزار تومان است.

قیمت بالای اتاق ها، طلبه جوان را کمی مردد می کند. او در حال حساب و کتاب کردن قیمت اتاق بود که ناگهان پسر جوان حدودا هیجده ساله ای وارد مسافرخانه می شود...