بارقه

روزنه ای به سوی نور

بارقه

روزنه ای به سوی نور

آخرین نظرات

۱۲۷ مطلب با موضوع «سیاسی» ثبت شده است

۱۰فروردين
 
ترکش‌ها نجوا می‌کنند "أمَّنْ یُجیبْ" را، 
شرمسار از نشستن بر تن نازک کودکی که؛
تاب خار و خاشاک ندارد.
۰۸فروردين
 
گفت: «راه حل مشکلات ما مسلمونا، پذیرفتن لیبرال دموکراسیه نه منتظر یه منجی الهی موندن که هیچیش معلوم نیست».
گفتم: «اولا، همین نمایش خون و جنونی که در غزه می‌بینی، دستاورد همین نسخه نجات‌بخش شما، یعنی؛ لیبرال دموکراسیه. بعدشم منجی الهی رو همه ادیان قبول دارن، ببین کجا مسیرت رو کج کردی که با تموم ادیان فاصله گرفتی؟!»
۰۱فروردين
سلام خدا بر اول مظلوم عالم. 
همو که اولین روضه‌خوان مظلومیتش، حضرت محمد مصطفی«ص» بود؛
وقتی فضایلش را برمی‌شمرد و به یاد مظلومیتش می‌گریست؛ اصحاب، علت را جویا شدند و ایشان با حزن و اندوه فرمود:
«جبرئیل خبر آورد؛ پس از من، کینه‌ورزان، بر علی ظلم می‌کنند و حقش را از او دریغ می‌دارند، با او به جنگ برمی‌خیزند و فرزندانش را شهید می‌کنند و پس از او بر خاندانش نیز ستم‌های بی‌حساب روا می‌دارند.» / تاریخ امیرالمؤمنین، ج۱، ص ۱۲
 
 
۲۹اسفند
 
همه‌ی خاکها با آب سیراب میشن من اما با خون سیراب شدم. با خون کودکان بی‌گناه و زنان و مردان شجاع و ظلم‌ ستیز غزه. احتمالا بدونید خاکی که با خون سیراب بشه، حاصلخیزتره چون نتیجش، بیداری انسانه. نمونه‌ش داستان کربلا است.
تو این یکسال اخیر، صحنه‌هایی دیدم که هر کدومشون دل کوهی رو آب می‌کنه چه برسه به من که خاکم.
از وقتی تصمیم گرفتم دردمو روایت کنم، نیزارهای غزه، قلم شدن و خون‌های ریخته شده؛ مرکّب.
 نمی‌دونم از اردوگاه جبالیا بنویسم یا نصیرات؟ از بیمارستان المعمدانی بگم یا کمال عدوان؟ 
اونچه تو غزه می‌گذره؛ نه من توان بیانش رو دارم، نه شما تاب شنیدنش. شما رو به خونه‌ی کوچیک هدی و مادرش، نبیله خانوم می‌برم. 
نبیله خانوم عباشو پوشیده و آماده رفتنه.
 
ـ هدی جون! سرت رو از تو گوشی بیار بیرون؛ حواست به ضحی باشه تا من برم سهمیه آرد رو بگیرم.
ـ وااای مامان! یه لحظه نگاه کن. محکومیت‌های جهانی داره شهر به شهر، حتی تو اروپا و آمریکا گسترش پیدا می‌کنه. یه کم دیگه تحمل کنیم، سازمان‌های بین‌المللی میان وسط و شرّش رو از سرمون کم می‌کنن.
ـ دخترکم! تو چقدر ساده‌ای که هنوز به اینا امید داری.
ـ مامان من! تو هم مثل ام‌خالد و ابوخالد چقدر بدبینی. بهت قول میدم که سازمان ملل، کلکش رو می‌کنه.
- من که چشمم آب نمی‌خوره. حقوق بشر و سازمان ملل هم بازیچه دست همین کشورهای زورگو شده. یادت نیست همینا به خاطر دختری که  تو ایران سکته کرد و مرد؛ چه بلوای حقوق بشری راه انداختن و چند ماه، اونجا رو به آشوب و فتنه کشیدن؟!
بعد از اونور، بن سلمان که از جنس خودشونه، روزنامه‌نگار عربستانی رو تکه‌تکه کرد ولی آب از آب تکون نخورد. این چیزا رو یادت رفته؟! دخترم! من این چیزا رو می‌بینم که از این سازمان‌ها ناامیدم.
 
 
هدی غرغرکنان گوشی رو کنار گذاشت و  خواهر کوچولوش،ضحی، رو بغل کرد.
راستی، یادم رفت بگم؛ چند ماهی میشه که ابوخالد و ام‌خالد ساکت و کم حرف شدن. ام‌خالد، شب و روز، گریه و زاری می‌کنه. چشماش دیگه کم‌سو شده. آخه، پسر ۴ ساله‌‌شون تو کوچه مشغول بازی بود که ناپدید میشه. بندگان خدا، تموم شهر رو زیر و رو کردن اما اثری از خالد ۴ ساله پیدا نکردن. اولش دل بسته بودن به سازمانهای بین‌المللی و هر مأموری از طرف این سازمان‌ها به غزه می‌اومد، بهش گزارش می‌دادن و ازش کمک می‌خواستن اما نتیجه‌ای نگرفتن و تو لاک خودشون فرو رفتن. 
 
اینم بگم، میگن؛ «کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من». از وقتی غزه شده میدون جنگ و صهیونیست‌ها جنایت و نسل‌کشی‌ رو به اوج رسوندن، همدلی بین همسایه‌ها و تموم مردم غزه هم بیشتر شده و برا کمک به همدیگه، یه جورایی تقسیم کار کردن.
 
۳ ساعتی گذشت و مادر هدی بالاخره به خونه برگشت. صف شلوغ آرد به شدت کلافه‌ش کرده بود. این روزا زندگی تو غزه خیلی سخت شده و روز به روز بدتر هم میشه. از دارو و درمان و آموزش که اصلاً خبری نیست، تهیه یه لقمه نون هم برا مردم سخت شده.
روزها همین‌جوری می‌گذره و هدی و دوستاش مرتب اخبار فضای مجازی رو با هزار امید و آرزو رصد می‌کنن، بلکه خبری از پایان جنگ و محکوم شدن صهیونیست‌ها بشنون.
بالاخره روزی که هدی منتظرش بود از راه رسید. از خوشحالی تو پوست خودش، نمی‌گنجید. با شور و اشتیاق خودشو تو بغل مادرش انداخت و فریاد زد: 
 - دیدی مامان؟! دیدی بهت گفتم؟! بالاخره دیوان بین‌المللی، نتانیاهو رو محکوم کرد. بعضی از کشورهای دنیا هم از حکم دیوان حمایت کردن و گفتن اگه نتانیاهو به کشورشون سفر کنه، دستگیرش می‌کنن. مامان! دیگه کار این جنایتکار تمومه. 
- خدا کنه اینجور که میگی باشه. البته اگه آمریکا این حکم رو هم مثل حکم‌های سازمان ملل، لغو نکنه...
- مامان! این‌بار فرق داره. نتانیاهو هر جا بره به جرم جنایت علیه بشریت دستگیرش می‌کنن.
- ان‌شاءالله که همین اتفاق بیفته، دخترکم.
- مامانننن! برم این خبر خوب رو به ام‌خالد بدم؟
- برو به سلامت. خدا کنه از پسر اونا هم خبری برسه.
 
هدی داره میره که مادرش همون‌طور که شیشه‌ شیر ضحی رو آماده می‌کنه، بلند می‌گه:
- دخترم مراقب خودت باش، می‌بینی که همه‌جا ناامنه. زود هم برگرد.
ـ چشم مامان، چشم.
 
هدی میره و مادر، دخترک معصومش رو بغل می‌کنه، شیشه شیری که از آب گرم پر شده رو کنار لبش می‌ذاره و براش لالایی می‌خونه:
لالا لالا، گل مادر
خدا باشه، تو رو یاور
 
لالا لالا، گل نازم
تو هستی بال پروازم...
 
ضحی کوچولو به چشمای مادرش خیره شده و شیشه شیر که نه، شیشه آبشو می‌مکه. مادر هم چشم دوخته به چشمای معصوم دخترکش که صدای انفجاری مهیب، زمین و زمان رو به هم می‌ریزه. انگار زلزله‌ای بزرگ و وحشتناک اردوگاه رو می‌لرزونه. همه‌جا رو گرد و غبار پر می‌کنه و بوی آزاردهنده باروت توی فضا پخش میشه. 
هدی وحشت‌زده و با سرعت به طرف خونه‌شون می‌دوه و می‌بینه بخش زیادی از خونه‌شون تخریب شده. مادرشو صدا می‌زنه اما صدای جیغ و داد همسایه‌ها اجازه نمی‌ده صدا به صدا برسه و چیزی بشنوه.
با هزار زحمت خودشو به اتاق نیمه ویرانی که مادرش و ضحی توش بودن؛ می‌رسونه.
صحنه‌ای که می‌بینه؛ براش باورکردنی نبود.
خواهر کوچولوش، همون‌طور که شیشه شیر رو به دهن گرفته، غرق در خون افتاده بود. مادرش هم، یه گوشه، نیمه‌جان افتاده بود و با آخرین رمقی که به بدن داشت، خیلی سخت و شمرده، نفس‌های آخرشو می‌کشید.
هدی اومد بالا سر مادرش. مادر بریده‌بریده بهش گفت:
- دختر گلم! برا نجات از این وضعیت، تو فضای مجازی، دنبال کسی یا جایی نگرد. دل به سازمان‌های بین‌المللی هم نبند. اونی که باید به داد ما برسه؛ فقط خدا و منجی آخرالزمانیه که پیامبر خدا«ص »، وعده اومدنشو داده. فقط او باید بیاد و به این ظلم و جنایت پایان بده.
 
جسم نحیف و لاغر هدی از شدت ترس و تنهایی و سرمای جانسوز غزه به لرزه افتاده بود. مدتی بهت‌زده به جنازه‌ی مادر و خواهر کوچولوش خیره موند و بعدش، ضجه می‌زد و می‌گفت: "خدا....! خدا.....! پس دیگه کی قراره منجی ما به دادمون برسه؟!"
 
۲۱دی

 

آهِ قلب رنجور غزه، امروز در لس‌آنجلس زبانه می‌کشد.

 #غزه #لس‌آنجلس 

۲۱دی
 
آتش‌افروزان غزه، امروز خود در شعله‌های خشم الهی می‌سوزند.
 
#غزه #لس‌آنجلس
۱۱دی
 
ایام محرم که می‌شد، مدام استوری می‌ذاشت که این پولا رو خرج فقرا کنن؛ ثوابش بیشتره و امام حسین هم راضی‌تر.
یک ماه پیش یه سگ چند میلیونی خرید. 
الانم هر روز، سلفی‌هاشو با سگش استوری می‌کنه.
 
بهش پیام دادم: "بهتر نبود، پولی که برا خرید این سگ هزینه کردی؛ خرج فقرای شهرمون می‌کردی؟!"
پیام داد: "به شما ربطی نداره. پول خودم بود، دلم خواست."
منم از رو نرفتم و اسکرین‌هایی که از استوری‌هاش نگه داشته بودم رو براش فرستادم و گفتم:
"عزیزم! اینا هم پول خودشونو خرج روضه و هیئت می‌کنن، به کسی ربطی نداره."
 
😕 بلافاصله مسدودم کرد.
 
#ارتجاع #خودباختگی
 
 
۲۶آبان
 
 
در عالم رویا، حضرت موسی (سلام‌الله علیه) را دیدم. به محض دیدن نبی خدا زبان به شکوه گشودم. از قوم لجوج بنی‌اسرائیل و ظلم و ستم‌شان به مردم مظلوم غزه و لبنان گلایه کردم. به شدت شاکی بودم که اینها از فرعون بدترند. چطور ادعا می‌کنید؛ قومی مظلوم بوده‌اند و از ظلم و جور فرعون آنها را نجات داده و به این سرزمین آورده‌اید؟
نبی خدا با آرامشی وصف ناپذیر فرمودند: "دخترم چه خبر است؟ کمی آرام باش. من اصلا این صهیونیست‌ها را گردن نمی‌گیرم. اینها از نسل سامری هستند و ربطی به قوم من ندارند."
 
سامری!؟ سامری؟! خدا لعنت کند این سامری را. در حال نجوای این جمله بودم که نبی خدا رفت و من به قدم‌هایش خیره ماندم. مسیر خانه را در پیش گرفتم. در افکار خود غرق بودم. ناگهان یک ژنرال غربی را در حال نزدیک شدن به خود دیدم. راستش را بخواهید؛ اول کمی ترسیدم ولی لبخند بی‌رونقی که غربی بودنش را فریاد می‌زد؛ دلهره‌ام را فروریخت. 
ژنرال نزدیک و نزدیک‌تر شد. سلام کرد. با تردید جواب سلامش را دادم. طبق عادت شرقی‌ام نمی‌خواستم با او هم‌کلام شوم. ژنرال که متوجه این ویژگی شرقی‌ام شده بود بلافاصله گفت:" دخترم بابت لطفی که دیشب در حقم کردی؛ ممنون و سپاس‌گزارم."
متحیرانه گفتم: "چه لطفی؟! من اصلا شما را نمی‌شناسم. حتما اشتباه گرفته‌اید."
گفت: "دیشب در جمع خانوادگی‌تان از من یاد کردید و لطف و رحمت الهی شامل حالم شد."
بدون تردید گفتم:" هلوکاست؟!"
پاسخ داد: " بله.
راست می‌گفت. دیشب پسرم که از دیدن ظلم و جنایت‌ صهیونیست‌ها به ستوه آمده بود؛ گفت:" اگر هلوکاست یک درصد واقعیت داشته باشد؛ خدا هیتلر را بیامرزد." آنگاه دسته جمعی صلواتی نثار روحش کردیم."
سوالی در ذهنم پرسه می‌زد ولی از پرسیدنش مردد بودم. باید مطمئن می‌شدم برای همین با جسارت پرسیدم: "ببخشید جناب ژنرال، بالاخره هلوکاست واقعیت دارد یا خیر؟"
هیتلر با چهره‌ای اندوهگین پاسخ داد:" دخترم هلوکاست بزرگترین دروغ تاریخ است ولی اگر خداوند عزیز به من اجازه بازگشت دهد؛ هلوکاستی خواهم ساخت و جهان را از لوث همه یهودیان جنایتکار پاک خواهم کرد. راستی دخترم، مراقب باش که از این دیدار، چیزی در جایی یادداشت نکنی به ویژه در وبلاگت چون به جرم همدستی با من محکومت می‌کنند؛ ویزای اروپایی و آمریکائیت را باطل و تمام حساب‌های ارزی‌ات را مسدود می‌کنند."
متعجبانه گفتم:"شما این اطلاعات را از کجا به دست آورده‌اید؟"
لبخند کم جانی زد و گفت:" خبرها به ما هم می‌رسد."
مغرورانه گفتم: "خیالتان راحت؛ آقا زاده نیستم."
صدایی در گوشم پیچید:" پاشو پاشو یک ربع بیشتر تا طلوع آفتاب نمانده. نمازت قضا می‌شود."
گفتم: "مگر شما نماز هم می‌خوانی؟"
صدا واضح‌تر شد.
 "باز هم داری خواب می‌بینی؟"
همسرم بود که همیشه از طرف خدا مأمور بیدار کردن من برای نماز صبح است.
 
#غزه#لبنان#وعده_صادق#طوفان‌الاقصی #هلوکاست
۱۷مهر
 
دوست دارم گِل بگیرم؛
 
حلقومهایی که
لافِ حقوق بشر می‌زنند.
 
 
#فلسطین#غزه#لبنان#حزب‌الله#وعده‌صادق#طوفان‌الاقصی
 
۱۴مهر
 
 
دخترم سعده دوساله است. بسیار باهوش و زیبا. کنجکاوی‌اش گاهی کلافه‌ام می‌کرد. آن روز که اردوگاه نصیرات را بمباران کردند؛ دو چشمان زیبایش را بر اثر ترکش خمپاره‌ها از دست داد. او می‌خواهد مثل قبل شیطنت و کنجکاوی کند ولی به در و دیوار که می‌خورد؛ همانجا نشسته، آنقدر گریه می‌کند و جیغ می‌کشد که دل اهل خانه را کباب کرده است. ما با بی‌تابی‌های سعده، روزی چند بار شهید می‌شویم.😭
طفلی دوساله است. معنای جنگ را درک نمی‌کند.
 
سازمان ملل و ملت‌های مسلمان! چگونه برای کودکان معصوم و زخم‌خورده‌ی این جنگ نابرابر، زخمهایشان را روایت کنیم؟
 
#روضه_مکشوفه
#غزه
#لبنان
#فلسطین
#رژیم‌کودک‌کش