غزه روایت میکند
چهارشنبه, ۲۹ اسفند ۱۴۰۳، ۰۴:۵۸ ق.ظ
همهی خاکها با آب سیراب میشن من اما با خون سیراب شدم. با خون کودکان بیگناه و زنان و مردان شجاع و ظلم ستیز غزه. احتمالا بدونید خاکی که با خون سیراب بشه، حاصلخیزتره چون نتیجش، بیداری انسانه. نمونهش داستان کربلا است.
تو این یکسال اخیر، صحنههایی دیدم که هر کدومشون دل کوهی رو آب میکنه چه برسه به من که خاکم.
از وقتی تصمیم گرفتم دردمو روایت کنم، نیزارهای غزه، قلم شدن و خونهای ریخته شده؛ مرکّب.
نمیدونم از اردوگاه جبالیا بنویسم یا نصیرات؟ از بیمارستان المعمدانی بگم یا کمال عدوان؟
اونچه تو غزه میگذره؛ نه من توان بیانش رو دارم، نه شما تاب شنیدنش. شما رو به خونهی کوچیک هدی و مادرش، نبیله خانوم میبرم.
نبیله خانوم عباشو پوشیده و آماده رفتنه.
ـ هدی جون! سرت رو از تو گوشی بیار بیرون؛ حواست به ضحی باشه تا من برم سهمیه آرد رو بگیرم.
ـ وااای مامان! یه لحظه نگاه کن. محکومیتهای جهانی داره شهر به شهر، حتی تو اروپا و آمریکا گسترش پیدا میکنه. یه کم دیگه تحمل کنیم، سازمانهای بینالمللی میان وسط و شرّش رو از سرمون کم میکنن.
ـ دخترکم! تو چقدر سادهای که هنوز به اینا امید داری.
ـ مامان من! تو هم مثل امخالد و ابوخالد چقدر بدبینی. بهت قول میدم که سازمان ملل، کلکش رو میکنه.
- من که چشمم آب نمیخوره. حقوق بشر و سازمان ملل هم بازیچه دست همین کشورهای زورگو شده. یادت نیست همینا به خاطر دختری که تو ایران سکته کرد و مرد؛ چه بلوای حقوق بشری راه انداختن و چند ماه، اونجا رو به آشوب و فتنه کشیدن؟!
بعد از اونور، بن سلمان که از جنس خودشونه، روزنامهنگار عربستانی رو تکهتکه کرد ولی آب از آب تکون نخورد. این چیزا رو یادت رفته؟! دخترم! من این چیزا رو میبینم که از این سازمانها ناامیدم.
هدی غرغرکنان گوشی رو کنار گذاشت و خواهر کوچولوش،ضحی، رو بغل کرد.
راستی، یادم رفت بگم؛ چند ماهی میشه که ابوخالد و امخالد ساکت و کم حرف شدن. امخالد، شب و روز، گریه و زاری میکنه. چشماش دیگه کمسو شده. آخه، پسر ۴ سالهشون تو کوچه مشغول بازی بود که ناپدید میشه. بندگان خدا، تموم شهر رو زیر و رو کردن اما اثری از خالد ۴ ساله پیدا نکردن. اولش دل بسته بودن به سازمانهای بینالمللی و هر مأموری از طرف این سازمانها به غزه میاومد، بهش گزارش میدادن و ازش کمک میخواستن اما نتیجهای نگرفتن و تو لاک خودشون فرو رفتن.
اینم بگم، میگن؛ «کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من». از وقتی غزه شده میدون جنگ و صهیونیستها جنایت و نسلکشی رو به اوج رسوندن، همدلی بین همسایهها و تموم مردم غزه هم بیشتر شده و برا کمک به همدیگه، یه جورایی تقسیم کار کردن.
۳ ساعتی گذشت و مادر هدی بالاخره به خونه برگشت. صف شلوغ آرد به شدت کلافهش کرده بود. این روزا زندگی تو غزه خیلی سخت شده و روز به روز بدتر هم میشه. از دارو و درمان و آموزش که اصلاً خبری نیست، تهیه یه لقمه نون هم برا مردم سخت شده.
روزها همینجوری میگذره و هدی و دوستاش مرتب اخبار فضای مجازی رو با هزار امید و آرزو رصد میکنن، بلکه خبری از پایان جنگ و محکوم شدن صهیونیستها بشنون.
بالاخره روزی که هدی منتظرش بود از راه رسید. از خوشحالی تو پوست خودش، نمیگنجید. با شور و اشتیاق خودشو تو بغل مادرش انداخت و فریاد زد:
- دیدی مامان؟! دیدی بهت گفتم؟! بالاخره دیوان بینالمللی، نتانیاهو رو محکوم کرد. بعضی از کشورهای دنیا هم از حکم دیوان حمایت کردن و گفتن اگه نتانیاهو به کشورشون سفر کنه، دستگیرش میکنن. مامان! دیگه کار این جنایتکار تمومه.
- خدا کنه اینجور که میگی باشه. البته اگه آمریکا این حکم رو هم مثل حکمهای سازمان ملل، لغو نکنه...
- مامان! اینبار فرق داره. نتانیاهو هر جا بره به جرم جنایت علیه بشریت دستگیرش میکنن.
- انشاءالله که همین اتفاق بیفته، دخترکم.
- مامانننن! برم این خبر خوب رو به امخالد بدم؟
- برو به سلامت. خدا کنه از پسر اونا هم خبری برسه.
هدی داره میره که مادرش همونطور که شیشه شیر ضحی رو آماده میکنه، بلند میگه:
- دخترم مراقب خودت باش، میبینی که همهجا ناامنه. زود هم برگرد.
ـ چشم مامان، چشم.
هدی میره و مادر، دخترک معصومش رو بغل میکنه، شیشه شیری که از آب گرم پر شده رو کنار لبش میذاره و براش لالایی میخونه:
لالا لالا، گل مادر
خدا باشه، تو رو یاور
لالا لالا، گل نازم
تو هستی بال پروازم...
ضحی کوچولو به چشمای مادرش خیره شده و شیشه شیر که نه، شیشه آبشو میمکه. مادر هم چشم دوخته به چشمای معصوم دخترکش که صدای انفجاری مهیب، زمین و زمان رو به هم میریزه. انگار زلزلهای بزرگ و وحشتناک اردوگاه رو میلرزونه. همهجا رو گرد و غبار پر میکنه و بوی آزاردهنده باروت توی فضا پخش میشه.
هدی وحشتزده و با سرعت به طرف خونهشون میدوه و میبینه بخش زیادی از خونهشون تخریب شده. مادرشو صدا میزنه اما صدای جیغ و داد همسایهها اجازه نمیده صدا به صدا برسه و چیزی بشنوه.
با هزار زحمت خودشو به اتاق نیمه ویرانی که مادرش و ضحی توش بودن؛ میرسونه.
صحنهای که میبینه؛ براش باورکردنی نبود.
خواهر کوچولوش، همونطور که شیشه شیر رو به دهن گرفته، غرق در خون افتاده بود. مادرش هم، یه گوشه، نیمهجان افتاده بود و با آخرین رمقی که به بدن داشت، خیلی سخت و شمرده، نفسهای آخرشو میکشید.
هدی اومد بالا سر مادرش. مادر بریدهبریده بهش گفت:
- دختر گلم! برا نجات از این وضعیت، تو فضای مجازی، دنبال کسی یا جایی نگرد. دل به سازمانهای بینالمللی هم نبند. اونی که باید به داد ما برسه؛ فقط خدا و منجی آخرالزمانیه که پیامبر خدا«ص »، وعده اومدنشو داده. فقط او باید بیاد و به این ظلم و جنایت پایان بده.
جسم نحیف و لاغر هدی از شدت ترس و تنهایی و سرمای جانسوز غزه به لرزه افتاده بود. مدتی بهتزده به جنازهی مادر و خواهر کوچولوش خیره موند و بعدش، ضجه میزد و میگفت: "خدا....! خدا.....! پس دیگه کی قراره منجی ما به دادمون برسه؟!"
۰۳/۱۲/۲۹